تبليغاتX
زنده به گور
 

 
دلم گرفته

فنجان گرم چای هم دیگر گرمی بخش نیست
می لرزم

به خود می پیچم

پیچش لحظات

کندی حرکت عقربه ها

سکون

...های

چه بیهوده

چه بی دلیل

چقدر شب را و روز را

امروز را

فردا و بعد ها را سر کنم

دیروز دلم هوای امروز داشت

و امروز منتظر فردا

کی میرسم به حوالی آرامش؟

دلم گرفته است .....
 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:41  توسط زنده به گور  | 

 

ای عزیز رفته از دست ای سفر کرده دل تنگ

ای بت شیشه ای من ای اسیر معبد سنگ

 

توی معبد دل من اومدی ساده نشستی

از من و سختی قلبم عاقبت تو هم شکستی

 

یه بغل عشق و نوازش با خودت برام آوردی

به من و دیوونگی هام صادقانه دل سپردی

 

کاش از اول می دونستم درد تو درد منم بود

لحظه ای که میشکستی لحظه شکستنم بود

 

رو به روم آینه نبودی تو خود من شده بودی

نه یه معشوق نه یه همراز روح این تن شده بودی

 

کاش از اول می دونستم که عذابه بی تو بودن

بی هیاهو رفتن تو سفر روحمه از تن

 

کاش از اول میدونستم..........

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:48  توسط زنده به گور  | 

كنار تو را ترك گفته ام


و زير آسمان نگونسار كه از جنبش هر پرنده تهي است و


هلالي كدر چونان مرده ماهي سيمگونه


فلسي بر سطح موجش مي گذرد


به باز جست تو برخواستم


تا در پايتخت عطش


در جلوه ئي ديگر


بازت يابم


اي آب روشن!


ترا با معيار عطش مي سنجم


***
در اين سرا بچه


آيا


زورق تشنگي است


آنچه مرا به سوي شما مي راند.


يا خود


زمزمه شماست


ومن نه به خود مي روم


كه زمزمه شما


به جانب خويشم مي خواند؟


نخل من اي واحه من!


در پناه شما چشمه سار خنكي هست


كه خاطره اش عريانم مي كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 17:19  توسط زنده به گور  | 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد

 چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا

 می رویم و میان این دو سادگی معمایی میسازیم به نام زندگی

بازم دلخوش میشه زنده به گور با دیدن قدمهای شما

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 13:29  توسط زنده به گور  | 

 

افکارم . . .


گریه ام میندازن . . .


آزارم میدن . . .


میشکوننم


عذابم میدن . . .


قلمم نوشت: از فکر کردن متنفرم...


دریای احساس


..:: غم... ::..


وقتی که هنوز چشم به جهان نگشوده بودم


 صدایی نام غم را در گوشم طنین انداز کرد


فکر می کردم که غم عروسکی است


که من در دست می گیرم و با آن بازی می کنم


اما حال می بینم که خود عروسکی هستم در دست


غم...


(در عالم یکرنگی نیرنگ ها بی رنگند)

 

گویند   خدا    همیشه   با    ماست    ...  ای   غم   نکند   خدا    تو    باشی

نوشته شده توسط یه زنده به گور در روزشنبه

شما هم می توانید مرحمی باشید بر زخمهای کهنه این زنده به گور

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 18:46  توسط زنده به گور  | 

 

آدما می گن زندگی کنم

اما با چه امیدی؟

اونا می گن بخندم

اما به چی؟

پس می مانم و می گریم برای دردهایم

 

نوشته شده توسط یه زنده به گور در روز چهارشنبه 

شما هم می توانید مرحمی باشید بر زخمهای کهنه این زنده به گور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:15  توسط زنده به گور  | 

 

امان از این دل ساده آخه همیشه به جرم سادگی اونو شکستن

همه... حتی اونایی که شب و روز بهشون محبت می کردم همه.

این روزا همه به آدمای ساده می خندن ولی چرا؟ باید هزار رنگ

باشیم تا نشکنیم؟باید تظاهر کنیم؟وای ازین مردم امان از سادگی

افسوس که دل من هنوز مثل طفلی کوچک است.....

 

نوشته شده توسط یه زنده به گور در روزسه شنبه

شما هم می توانید مرحمی باشید بر زخمهای کهنه این زنده به گور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 18:55  توسط زنده به گور  | 

 

     

وقتی خیلی خیلی بچه بودم یه روز که خونمون و داشتیم می ساختیم

از روی بچگی همه آرزوهامورو یه برگه نوشتم و خاک کردم . اما حالا

 فهمیدم چه کار اشتباهی کردم من آرزوهامو به خاک سپردم و این

 اولین اشتباه من در کودکیم بود....

 

نوشته شده توسط یه زنده به گور در روزیکشنبه ساعت ۳۰/۱۷

شما هم می توانید مرحمی باشید بر زخمهای کهنه این زنده به گور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 17:30  توسط زنده به گور  | 

 

این وبلاگ و شروع می کنم بنام اون کسی که هست همیشه

 و همه جا بامنه و اگر هنوز نفسی هست از وجود اوست آفریدگار

 مهربانم سلام می خواهم بنویسم مدتی بود دستانم از نوشتن

 حرفهایم عاجز بود اما می خواهم دوباره بنویسم از خودم

از ........

نوشته شده توسط یه زنده به گور در روز شنبه ساعت ۳۰/۱۷

شما هم می توانید مرحمی باشید بر زخمهای کهنه این زنده به گور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 17:34  توسط زنده به گور  |